چهارشنبه، هفتم مهرماه، راهی زنجان شدم؛ با مقصدی که در یک سوی آن، زیارت حضرت مادر(آبا) و دیدار خانواده بود و در سوی دیگر، شبی که قرار بود مرا به اقلیم شعر و خاطره ببرد؛ به شهری که نام یکی از بلندآوازهترین غزلسرایان معاصر، با کوچهها و خاطرههایش گره خورده است: استاد حسین منزوی.

گاهی سفر، تنها جابهجایی از شهری به شهر دیگر نیست؛ عبور از یک جغرافیای بیرونی به اقلیمی درونی است. زنجان آن شب برای من چنین جغرافیایی بود؛ شهری که در آن، زیارت با دیدار، دیدار با فرهنگ و فرهنگ با شعر پیوند خورد و شبی شکل گرفت که بیش از یک مراسم بزرگداشت، به بازخوانی بخشی از حافظه ادبی ما میمانست.
آیین بزرگداشت حسین منزوی به همت انجمن ادبی «ترمه و تغزل» و با مساعدت ادارهکل ورزش و جوانان استان زنجان برگزار شد؛ محفلی سهساعته که اجرای سنجیده علیرضا بیات، به آن نظم و طراوت بخشید.
مراسم با خیرمقدم محمدیپور، مدیرکل ورزش و جوانان استان زنجان، آغاز شد و سپس سخنرانی عالمانه عیسی قاسمپور، فضای برنامه را به سوی تأملی عمیقتر درباره جایگاه منزوی در تاریخ شعر فارسی سوق داد.
پس از آن، شعرخوانی استادان و شاعران حاضر ـ از ولیی، پرویز سودی، جواد کریمی، خانم مرنگی و اسمخانی تا دیگر همراهان محفل ـ در کنار اجرای موسیقی گروهی استادان تاور، علی یکتا و ذبیحیان، تکنوازی تار استاد بهروز اسکندری، خوشنویسی استاد محمدی و خوانش زورخانهای استاد علی فدایی، مجموعهای از هنرهای ایرانی را در یک قاب گرد آورد.
تجلیل از پیشکسوتان و خادمان فرهنگ، استادان: علیمحمد بیانی، نازخند صبحی، پرویز سودی و اصغر محمدی نیز بخش دیگری از این شب بود؛ ادای احترامی به کسانی که سالها چراغ فرهنگ را، بیهیاهو و گاه دور از دیدهها، روشن نگه داشتهاند.
اما در میان همه این جلوهها، آنچه بیش از همه مرا به تأمل واداشت، نگاه متفاوت عیسی قاسمپور به جهان شعری حسین منزوی بود؛ نگاهی که منزوی را صرفاً در قاب «غزل معاصر» محصور نمیکرد، بلکه او را در متن یک تبار فرهنگی و زبانی گستردهتر مینشاند؛ تبار و جریانی که ریشههایش در ژرفای تاریخ ادبی ایران فرهنگی پراکنده است.
عنوان سخنرانی با استعانت از حافظ شیرازی، خود کلیدی برای گشودن این در بود:
«ترکان پارسیگوی، بخشندگان عمرند»
قاسمپور با این عنوان، افقی فراتر از مرزهای جغرافیایی گشود؛ افقی که در آن، زبان فارسی نه متعلق به یک محدوده سیاسی، بلکه حاصل قرنها همنشینی فرهنگها، اقوام و سرزمینهاست؛ زبانی که شاعران، آن را از نسلی به نسل دیگر سپردهاند، صیقل دادهاند، گستردهاند و در هر عصر، جامهای تازه بر تنش پوشاندهاند.

از نسیمی، نظامی و مولوی تا شهریار و منزوی ترکی اندیشِ پارسیگوی میتوان رشتههایی از این پیوستگی فرهنگی و زبانی را پی گرفت؛ رشتههایی که گاه در سطح واژه و مضمون و گاه در اعماق تخیل، اسطوره و جهانبینی شاعر امتداد مییابند.
در این میان، نسبت میان حسین منزوی و عمادالدین نسیمی، از جذابترین و درخور تأملترین بخشهای سخن بود؛ بهویژه هنگامی که روایت تراژیک شهادت نسیمی در حلب و بابک در بغداد، در کنار جهان شعری منزوی قرار گرفت.
“زاهدین بیر بارماغین کسن دونر حقدن گئچهر
گور بو مسکین عاشیقی سرپا سویاللار آغلاماز”
اینجا دیگر با یک تأثیرپذیری ساده ادبی روبهرو نیستیم؛ مسئله، بازگشت یک شاعر معاصر به یکی از چهرههای اسطورهشده تاریخ شعر و بازخوانی میراث او در زبان و تخیل روزگار خویش است. گویی منزوی، در مواجهه با نسیمی، تنها به گذشته نگاه نمیکند؛ بلکه بخشی از گذشته را به اکنون فرا میخواند.

و این شاید یکی از کارکردهای اصیل شعر باشد: احضار مردگان به زبان زندگان.
در ادامه، واکاوی اسطورههای «ماه» و «پلنگ ترکان ایرانی» در سه سطح و بررسی مسیر انتقال و دگردیسی این مضامین در ادبیات فارسی و بازتاب آنها در جهان شعری منزوی، بر پیچیدگی بحث افزود.
این نگاه، یک نکته بنیادین را به ذهن متبادر میکرد: برای شناخت منزوی، خواندن غزلهای او ضروری است، اما کافی نیست. باید پشت واژهها را نیز دید؛ باید به اسطوره، تاریخ، فرهنگ، عرفان، حافظه جمعی و میراث چندلایهای بازگشت که در تار و پود شعر او تنیده شده است.
منزوی را نمیتوان فقط با منزوی توضیح داد.
او حاصل گفتوگویی دیرپا میان سنت و تجدد، حافظه و اکنون، میراث و تجربه زیسته است. غزل او اگرچه ریشه در خاک کلاسیک شعر فارسی دارد، اما چشم در چشم انسان معاصر میدوزد؛ انسانی با عشقها، شکستها، تنهاییها، شوریدگیها و پرسشهای خاص زمانه خویش.
شاید راز ماندگاری منزوی نیز همینجاست؛ او نه از سنت گسست و نه در سنت متوقف ماند.
درخت غزل کلاسیک را به باغ امروز آورد، بیآنکه ریشههایش را ببرد.
از همین رو، حسین منزوی را میتوان یکی از مهمترین حلقههای پیوند میان سنت دیرپای غزل فارسی و تجربه شعری انسان معاصر دانست؛ شاعری که نشان داد قالبهای کهن، اگر به دست شاعری صاحبذوق و صاحبجهان سپرده شوند، هنوز میتوانند برای بیان عمیقترین تجربههای انسان امروز ظرفیت داشته باشند.
زنجان آن شب، تنها میزبان بزرگداشت یک شاعر نبود؛ گویی بخشی از حافظه زنده شعر فارسی در آنجا گرد آمده بود.
شعر در کنار موسیقی نشست؛ خط با کلمه همنفس شد؛ آیین پهلوانی به شعر پیوند خورد و سخن ادبی، پلی شد میان گذشته و اکنون.
و شاید همین همنشینی، معنای عمیقتری داشت: فرهنگ زمانی زنده است که اجزای پراکندهاش دوباره یکدیگر را پیدا کنند.

آن شب، در زنجان، شعر فقط خوانده نشد؛ زیسته شد.
برای من، سفر از زیارت آغاز شد؛ از آستانهای معنوی که آدمی را به درون خویش فرامیخواند، و به محفلی رسید که شعر و موسیقی و فرهنگ، هر یک پنجرهای به سوی همان جهان درونی میگشودند.
چه نیکو که این سفر در شهر حسین منزوی، با شعر به پایان رسید.
شاید ادبیات نیز چیزی جز همین سفر نباشد؛ سفری از انسان به انسان، از نسلی به نسل دیگر، از گذشته به اکنون و از اکنون به فردا.
شاعران، میراثداران خاموش یکدیگرند؛ هر شاعر، بخشی از کلمات پیشینیان را به عاریت میگیرد، در آتش جان خویش ذوب میکند و دوباره به جهان بازمیگرداند؛ با رنگی تازه، آهنگی تازه و معنایی تازه.
و منزوی، در این زنجیره، تنها یک نام نیست؛ حلقهای است میان حافظه دیروز و حسرت و عشق امروز.

خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پریدو پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زاغاز به یکدگر نرسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانهاش نشنیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
رضا قاسمپور روزنامهنگار و پژوهشگر فرهنگی
https://sarzaminemana.ir/?p=44448






