در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
مینشینی روبرویم، خستگی درمیکنی
چای میریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی، که حالت بهتر است؟!
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت، واژهها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم، توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت، میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست…؟!
وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو…
پشت پایت اشک میریزم، در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم، با یاد مهمانی که نیست…!
رفتهای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
بیتا امیری شاعری است که نام او بیش از همه با غزل فوق شناخته میشود؛ شعری که با تکیه بر سادگی زبان و تصویرپردازی عاطفی، تجربهی فقدان و استمرار خاطره را به بیانی ملموس درمیآورد.
این غزل، روایتِ انسانی است که بر مرز میان فقدان و خیال ایستاده است؛ انسانی که محبوب از جهان بیرونیِ او رفته، اما هنوز در اقلیم ذهن و خاطره، حضوری زنده و جاری دارد. شاعر جهانی میآفریند که در آن همهچیز هست، جز آن حضورِ اصلی که باید باشد؛ و همین تناقض، روحِ شعر را شکل میدهد.
تکرار واژهی «نیست» در این غزل، صرفاً یک آرایهی زبانی نیست؛ محور معنایی و روانیِ شعر است. «خیابانی که نیست»، «فنجانی که نیست»، «گلدانی که نیست» و «ایوانی که نیست»، هرکدام نشانی از جای خالیِ انسانیاند که زمانی بخشی از زندگیِ دیگری بوده است.
راوی برای تاب آوردنِ فقدان، جهان ازدسترفته را در ذهن بازسازی میکند؛ خانه را برپا میکند، چای میریزد، گل میگذارد، گفتوگو میکند و حتی لحظهی رفتن را دوباره تجربه میکند. از منظر روانشناختی، این بازسازی را میتوان جلوهای از سوگ و تداومِ پیوند عاطفی دانست؛ جایی که واقعیت، پایانِ رابطه را پذیرفته، اما دل هنوز به آن پایان تن نداده است.
آدمی گاه با عقل خود میداند که کسی رفته، اما عاطفه هنوز برای او جایی در زندگی نگه داشته است. محبوب از جهان بیرون حذف میشود، اما در جهان درون، همچنان زندگی میکند.
در این میان، این بیت یکی از ظریفترین لایههای روانی شعر را آشکار میکند:
«باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست»
این خنده، بیش از آنکه نشانهی شادی باشد، پردهای بر اندوه است؛ همان نقابی که انسان گاه بر چهره میزند تا جهان از زخمِ درونش بیخبر بماند. «خوبم» همیشه گزارشِ حقیقت نیست؛ گاه آیینی است برای پنهان کردنِ رنج و ادامه دادنِ زندگی.
از سوی دیگر، «خانه» در این غزل فقط یک مکان نیست؛ نمادِ امنیت، تعلق و همنفسی است. وقتی محبوب میرود، تنها یک انسان از خانه بیرون نمیرود؛ بخشی از معنای خانه نیز با او میرود:
«میروی و خانه لبریز از نبودت میشود»
چه تعبیر شگفتی؛ «نبودن» به حضوری تبدیل میشود که خانه را لبریز میکند. فقدان دیگر خلأ نیست؛ به حضوری خاموش و سنگین بدل شده است.
گاهی کسی که رفته، بیش از تمام کسانی که ماندهاند، در زندگی ما حضور دارد؛ صندلیِ خالیِ او از بسیاری حضورها سنگینتر است و سکوتِ پس از رفتنش، از هزار سخن رساتر.
از منظر اجتماعی، شعر تصویری از تنهاییِ انسان معاصر نیز به دست میدهد؛ انسانی که ممکن است در میان آدمها و هیاهوی زندگی حضور داشته باشد، اما در ژرفای خویش با گسست و خلأ عاطفی دستوپنجه نرم کند. شاعر از سادهترین عناصر زندگی ــ چای، خانه، گل، ایوان و گفتوگو ــ به حقیقتی بزرگتر میرسد: انسان پیش از هر چیز به حضور، همدلی و تعلق نیازمند است.
از منظر فرهنگی نیز این غزل را میتوان در امتداد سنت دیرپای شعر فارسی دید؛ سنتی که در آن فراق، یاد و غیابِ محبوب، نه الزاماً پایان عشق، بلکه آغازِ زیستنِ او در جهانِ خاطره است. از حافظ و سعدی تا شعر معاصر، محبوبِ غایب گاه در زبان و خیال، حضوری ماندگارتر از حضورِ واقعی پیدا میکند.
و سرانجام، «نیست» هر بار جهانی را که خیال ساخته است، به واقعیت بازمیگرداند. شعر از همین رو میان دو قلمرو در نوسان است: میان خواستن و بودن، میان خیال و واقعیت، میان حضور و غیاب.
از این منظر، این غزل را میتوان مرثیهای عاشقانه برای یک غیاب دانست؛ مرثیهای که در آن عشق با رفتنِ معشوق پایان نمییابد، بلکه از جهان بیرون به جهان درون کوچ میکند.
نبودنِ بعضی آدمها، خالی شدنِ یک صندلی یا یک اتاق نیست؛
گاهی رفتنِ یک انسان، معماریِ تمام جهانِ یک انسان دیگر را تغییر میدهد.
خانه همان خانه میماند، خیابان همان خیابان …؛ اما پس از بعضی رفتنها، چیزی در هندسهی عاطفیِ جهان برای همیشه جابهجا میشود.
بعضی آدمها که میروند بخشی از جهان را نیز با خود میبرند.
رضا قاسمپور
روزنامهنگار و پژوهشگر فرهنگی
https://sarzaminemana.ir/?p=45004






