بعضی دیدارها اتفاقیاند، اما اتفاقی نمیمانند؛ در حاشیه یک نشست سیاسی، گاه یک گفتوگوی کوتاه با شاعری، پنجرهای به سوی تاریخ، زبان، خاطره و هویت میگشاید؛ پنجرهای که پشت آن، نه سیاست، که فرهنگ ایستاده است.
شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵، در حاشیه دیدار دبیران احزاب و تشکلهای سیاسی با استاندار البرز، فرصتی کوتاه برای گفتوگو با استاد اسماعیل مرادی، متخلص به «مشفق درگزینی» و استاد طاهری خلوص فراهم شد. مشفق، با آن تواضع دوستداشتنی و بیپیرایه، تازهترین اثر خود با عنوان «قاقالوق» به معنای برادرانه را با امضای خویش به نگارنده هدیه کرد؛ کتابی که در نگاه نخست دوصد برگ کاغذ است، اما برای اهل فرهنگ، میتواند بخشی از حافظه یک سرزمین باشد.
پیشتر نیز «یاشیل آجیلار» ــ رنجهای سبز ــ را تورق کرده بودم و از جهان شعری این شاعر دوزبانه و سینهسوخته درگزین بهره برده بودم.
مشفق درگزینی، متولد ۱۳۴۴ قروه درگزین و از رزمندگان دفاع مقدس است؛ مردی که زندگیاش، خود روایتی شاعرانه از رنج و پایداری، عشق و وطن، شکست و امید است.
به تعبیر خود شاعر، واژهها آیینه زادگاه و روزگار اویند:
اینجیدیب دوسلار منی دوشمان طرفداریم اولوب
یاندیریبدو ائل منی بیگانه غمخواریم اولوب
🟢 وقتی زبان، خانه میشود
هر زبان فقط مجموعهای از واژهها و قواعد نیست؛ خانهای است که خاطره یک ملت در آن زندگی میکند.
در بخشهایی از همدان و استان مرکزی، گونههای ترکی همچنان بخشی از میراث زبانی و فرهنگی مردماند؛ اما گسست نسلی، مهاجرت، کمرنگشدن کاربرد زبان مادری و فقدان سازوکارهای کافی برای ثبت و انتقال ادبیات شفاهی، این میراث را با خطر فراموشی روبهرو کرده است.
در چنین شرایطی، شاعری چون مشفق درگزینی، خواه ناخواه، از مرز شاعر بودن عبور میکند و به ثبتکننده حافظه زبانی بدل میشود.
«یاشیل آجیلار»، مجموعه سرودههای او، بهمن ۱۴۰۲ به کوشش احمد صلاحی، رضا فرخی و علی قادرینهاد در ۲۷۰ صفحه منتشر شد؛ مجموعهای که در آن، شعر محلی درجا نمیزند و با تکیه بر تاریخ، فولکلور، فرهنگ، اجتماع و تجربه انسانی، به افقهای گستردهتری چشم میدوزد.
یکی از ویژگیهای برجسته شعر مشفق، بهرهگیری از واژهها و ترکیبات کهن و کمکاربرد ترکی همدانی است؛ واژههایی که در شعر او، دوباره جان میگیرند:
غملی کونلوم گل اوتور غمسیز یاشا
گزمه یوخدور غمسیز انسان، گورمهدیم
اینجاست که شعر، دیگر فقط «سروده» نیست؛ سند فرهنگی یک دوران است.

🟢 از عبید تا مشفق؛ از زادگاه تا جهان
مشفق از دیار عبید زاکانی آمده است؛ اما جهان شعریاش در مرزهای زادگاه متوقف نمیشود.
آشنایی او با ادبیات مکتوب و شفاهی آذربایجان و حماسههای اقوام ترکزبان، به شعرش عمق و گستره بخشیده است. در آثاری چون «تورک اوغلو»، «قاراباغ»، «دوشونمز» و «قیلیجیم»، حماسه، تاریخ، عرفان و دغدغههای انسانی به هم میرسند.
و آنگاه، در «یئدی بولاغ»، شاعر به زادگاه بازمیگردد؛ به چشمهها، کوهها، جوانی و خاطراتی که بخشی از گذشته جمعی مردم درگزین را در خود جای دادهاند:
یئدی بولاغ قوی باشیوا دولانیم
سرین سرین گوزلریندن سولانیم
گوللر آچیم قوجاق قوجاق قالانیم
بیرده گوروم جاوانلارین گولوللر
مشفق کیمی سنین قدرین بیلیللر
اگر «حیدربابایه سلام» شهریار، سلام شاعر به جغرافیای خاطره است، «یئدی بولاغ» را میتوان پژواک همان سنت در جغرافیای درگزین دانست؛ سلامی از یک شاعر به چشمهای که در آن، تصویر کودکی، زادگاه و گذشته خویش را میبیند.
🟢 شمشیر، گل و خورشید
شعر مشفق فقط صدای چشمه و بهار نیست؛ گاه صدای شمشیر و حماسه نیز هست.
در «من آن فرزند خورشیدم»، شاعر از تبار اسطوره و تاریخ سخن میگوید:
من آن فرزند خورشیدم ز نسل شیرمردانم
رقیب کین و تاریکی، شراب کهنه جانم
منم نادر، منم بابک، منم ساکا، منم فرهاد
برای اهل دل باران، به دشمن خشم طوفانم
و چند بیت بعد، این حماسه به میهن پیوند میخورد:
برای هر وجب خاکم چه جانانی که جان دادند
برای خاک این میهن، فدا شد قهرمانانم
در اینجا «فرزند خورشید» بودن، بیش از آنکه یک تعبیر شخصی باشد، نمادی از تداوم حافظه تاریخی و ایراندوستی شاعر است؛ پیوندی میان اسطوره، تاریخ، سرزمین و انسان.
اما همین شاعر حماسهسرا، در سوی دیگر، عاشقانهترین تصویرها را نیز خلق میکند:
یاریم بورونوب قیرمیزی شال گوللر ایچینده
قاش اوینادورو گل گئجه قال گوللر ایچینده
و سرانجام، همه راهها در جهان شاعر به عشق ختم میشوند:
تانرو آدی عشق، خلقتی عشق، صحبتی عشقدی
عشق اولماسا مشفق بیلیری دونیا یالاندو
عشق، در شعر مشفق، نه یک موضوع؛ که فلسفه زیستن است.
🟢 «قاقالوق»؛ برگ تازهای از یک دفتر قدیمی
«قاقالوق» ادامه همان راه است؛ راهی ک
ه در «یاشیل آجیلار» آغاز شده و از میان زادگاه، زبان، طبیعت، عشق، تاریخ و انسان عبور میکند.
در یکی از غزلهای این مجموعه، بهار چنین از راه میرسد:
دیسکیندی گونش اوینادی آی، اولدوز اویاندو
باغلاندو سووق دفتری، قیش فصلی دولاندو
قارلار اریدی، سئل یئریدی، چای جوشا گلدی
داغ گئیدی یاشیل کوینگی، سبزه چولاندو
خورشید بیدار میشود، ماه و ستارگان چشم میگشایند، برفها آب میشوند، رودها به جوش میآیند و کوه، پیراهن سبز به تن میکند.
اما در پس این همه تصویر، شاعر به یک حقیقت بنیادین بازمیگردد:
گوللر اویانوب گوگلوم اویان ائیله محبت
دونیا قورولوب عشقینن، الباقی یالاندو
این جهان، جهان عشق است و باقی، سایهای گذرا.
🔆 شاعرانی که نمیگذارند واژهها بمیرند
شاید مهمترین ارزش کار مشفق درگزینی، تنها در زیبایی شعرهایش نباشد؛ بلکه در ثبت بخشی از حافظهای باشد که اگر نوشته نشود، ممکن است آرامآرام از یادها برود.
زبانها با مرگ واژهها نمیمیرند؛ پیش از آن، با فراموشی خاطرات میمیرند.
وقتی واژهای از زبان یک نسل کنار میرود، تنها یک کلمه از دست نرفته است؛ تصویری از جهان، بخشی از تاریخ، یک شیوه زیستن و تکهای از حافظه جمعی نیز با آن محو میشود.
مشفق درگزینی، در قامت یک شاعر دوزبانه، بخشی از این حافظه را به کاغذ سپرده است؛ حافظهای که در «یاشیل آجیلار» سبز شد، در «قاقالوق» ادامه یافت و اکنون در انتظار «چوگور» است؛ سومین اثر شاعر که در صف چاپ و نشر قرار دارد.
و چه نیکوست که این آثار، بیش از آنکه در قفسه کتابخانهها خاک بخورند، خوانده شوند، نقد شوند، دیده شوند و در حافظه ادبی ایران جای خود را پیدا کنند.
زیرا مشفق فقط از خودش نمیگوید؛
از یک زادگاه میگوید،
از یک زبان،
از یک نسل،
از یک تاریخ،
و از سرزمینی که دوستش دارد.
و شاید تمام این روایت را بتوان در یک مصرع خلاصه کرد:
من آن فرزند خورشیدم…
خورشیدی که اگرچه از شرق همدان طلوع کرده، اما روشناییاش را برای همه ایران میخواهد.
هر یئرده ایشیق الدوز اولا بیل کوکو بیزده
حقا کی قلم اولمادی پئشمان بیزیم ائلده
رضا قاسمپورروزنامهنگار و پژوهشگر فرهنگی










